• ورود
  • ثبت نام
  • العربية
  • English
  • youtube
  • twitter
  • facebook
  • عليٌّ اَوَّلُ النّاسِ اِيماناً : حضرت علي عليه‌السّلام اوّلين كسي است كه ايمان آورد.
خانه » مطالب » غدیر خم » داستان
تاریخ انتشار: : ۱۳۹۱/۷/۱۶ ۲۱:۰۳ 1033 مرتبه خوانده شده • منتشر شده در شاخه: داستان
وقتی نزدیک ساحل شد قدم هایش را آرام برداشت و کنار آن نشست؛ روی شن های نرم. تکه چوبی خشکیده برداشت و روی شن ها نوشت «من بابایم را می خواهم....»هر موجی که می آمد انگار که نوشته او را به دریا می برد و او دوباره می نوشت؛ تفریح و تسلای غروب های خسته روزهای تنهاییش، این شده بود که چیزهایی که حتی برای لحظه ای فرصت گفتنش راپیدا نکرده بود و گوش شنوایی و دست توانایی اورا یاری نکرده بود بگوید و دریا هم ببرد تا جایی که بتواند حس آرامش را با موج هایش برای او بیاورد.
بدون نظر
تاریخ انتشار: : ۱۳۹۱/۷/۱۲ ۱۹:۰۴ • به روز شده: : ۱۳۹۱/۷/۱۲ ۲۲:۱۰ 1044 مرتبه خوانده شده • منتشر شده در شاخه: داستان
بهزاد و رامين دو تا پسر دانشجو هستند كه با هم خيلي صميمي اند و از همه كارها و مسایل زندگي هم خبر دارند. رامين چند روزي است كه سركلاس حاضر نمي شود. بهزاد چندين بار با او تماس مي گيرد و علت نيامدنش را جويا مي شود.
رامين مي گويد: سرم شلوغ است و كاري برايم پيش آمده یعنی راستش، بابام مريض است و بايد براي عمل به خارج از كشور برود درگير كارها و برنامه هاي او هستيم.
بدون نظر
تاریخ انتشار: : ۱۳۹۱/۷/۱۲ ۱۷:۴۱ • به روز شده: : ۱۳۹۱/۷/۱۶ ۲۱:۵۰ 1494 مرتبه خوانده شده • منتشر شده در شاخه: داستان
شب چادر سیاه رنگ پر ستاره خود را بر سر کشیده و ماه هم چون حبابی نورانی به در و دیوار شیشه اطاق می کوبد.
صدای نسیم از لا به لای روزنه های پنجره به درون می خیزد. سرمای نیمه شب دستانم را کرخ و بازوانم را لرزان قرار داده،
دلم می خواست تمام سرمای هوا به درونم را ه می جُست. ولی خواهرم آن چشمان تب دراش را دیگر نمی گشود و از
سرما شکایت نمی کرد.
بدون نظر
تاریخ انتشار: : ۱۳۹۱/۶/۲۵ ۲۰:۱۹ • به روز شده: : ۱۳۹۱/۶/۲۵ ۲۰:۲۸ 2056 مرتبه خوانده شده • منتشر شده در شاخه: داستان
خورشید بر گسترة زمین حاکم بود و نور خود را بر عالمیان تقسیم می کرد. هوا گرم بود و کاروان خسته و تشنه، بعد از تحمل سختيِ بسيار وارد مکه شد.

مکه، ماه ذی الحجه سال 60 هجری.

نور مکه، خانه خدا بر زائران بسان سایه رحمتی می پراکند. در این باران رحمت فاطمه کوچولو با مادر بزرگ مهربانش نصیبه خانم در این کاروان برای زیارت آن خانه بی همتا آمده بودند.
بدون نظر